أبو المكارم محمود بن أبي المكارم حسنى واعظ
272
دقائق التأويل و حقائق التنزيل ( فارسى )
« وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ » و مىترسم كى گرگ او را بخورذ ( 541 ) ؛ و كانت أرضهم مذأبة 2111 ، و زمين ايشان پر گرگ بوذ ؛ و گفتهاند : رأى في المنام انّ الذّئاب كانت تقصد 2112 يوسف ، يعقوب بخواب ديذه بوذ كى گرگان قصد يوسف مىكردند . ابن عيسى گويذ : گرگ دذى است كمتر از شير و برتر از سگ ، يطلب الغنم اشدّ الطّلب ، گوسفند طلبذ و طلبش طلبى بليغ بوذ ، و هو من تذاءبت 2113 الرّيح إذا هبّت من كلّ جهة ، و اشتقاق آن از وزيذن باذ است از هر جهتى . گفتهاند : گويى يعقوب تلقين ايشان كرد كى من مىترسم كى او را گرگ بخورذ ، و آن علّتى و عذرى بوذ و ايشان نمىدانستند . « قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ » گفتند : چگونه او را گرگ بخورذ - و ما ده كسيم - ؟ ، نحفظه ، او را نگاه داريم . « إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ » عاجزون ضعفاء مغبونون ، ما ضعيف و عاجز و مغبونيم كى او را گرگ بخورذ . و در قصّه گفتهاند : ايشان يوسف را تعليم كرده بوذند كى از پذر در خواه تا ترا با ما بصحرا فرستذ . يعقوب يوسف را گفت - صلوات اللّه عليهما - : مىخواهى كى با برادران بصحرا روى ؟ 2114 گفت : بلى . يعقوب گفت : فردا ( 542 ) ترا دستورى دهم . فلمّا أصبح يوسف لبس ثيابه و شيّد منطقته و خرج مع اخوته ، چون روز ديگر بوذ يوسف - عليه السّلم - جامه در پوشيذ ، كمر بر ميان بست و با برادران برفت ؛ فشيّعهم يعقوب - عليه السّلم - و قال : يا بنىّ ! أوصيكم بتقوى اللّه و بحبيبي يوسف ، يعقوب پارهء راه با ايشان برفت و گفت : اى فرزندان من ! وصيّت مىكنم شما را بآنك از خداى - تعالى - بترسيذ و همچنين شما را بدوست خوذ يوسف وصيّت مىكنم كى جانب او را رعايت كنيذ و در حفظ او كوشيذ ؛ ثمّ اقبل على يوسف و ضمّه الى صدره و قبّل بين عينيه ثمّ قال : استودعك اللّه ربّ العالمين ، بعد از آن رو بيوسف كرد و او را در بر گرفت و بوسه در ميان چشمهاء او داذ و گفت : ترا به خدا مىسپارم كى پروردگار و نگاهدارندهء عالميان اوست ، و انصرف ، و بازگشت . « فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ » چون او را ببردند جمع شذند برانك او را در چاه اندازند يعنى عزم كردند ؛ يقال : اجمع أمره إذا صحّح العزم ، او را بسر چاه آوردند و در چاهش مىگذاشتند . يوسف دست در كنارهاى ( 543 ) چاه مىزذ ؛